بالاخره اینم تموم شد . احساس میکنم بزرگتر شدم و چقدر سخت که بزرگ شدن با رنج همراهه . ناامید شدم ازینکه دیگه بتونم با کسی آشنا بشم که واقعا تا همیشه قرار شریک زندگیم باشه . من که میگم هیچ آشنایی اتفاقی نیست حکمتی درش بود چه برای اون :( چه برای من :( ... ناراحتم ازینکه زندگی طبق میل من پیش نمیره .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:3 توسط آینه
|
تجربه ی قشنگی بود برا همین دلتنگم خیلی هم دلتنگم نمیتونم جلو خانواده اینو بروز بدم . من الکی دلنبستم بهش مواردی رو درش دیدم که میدونم قرار نیست در شخص دیگه ای ببینم همین . از تصمیمم هم پشیمون نیستم این اصول مزخرف زندگی ادمو مجبور میکنه که پا روی دل گذاشت از پدیده ی مسخره ی خود ساخته ای ب اسم عقل پیروی کرد . کی تعیین میکنه عقل ینی چی ؟!من از سر بی تجربگی نمیگم که بهش دل بستم من از سر حس درونم از همون لحظه اول ک دیدمش بهش دل بستم . دنیای درونش ب من عجیب نزدیک بود اون حجم از درک مشترک پنهان درونی واقعا عجیب بود
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:14 توسط آینه
|